نجس ترین چیزها
-
تاریخ: 1395/2/18 ساعت: 21:50
نجس ترین چیزها گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست؟ برای همین کار وزیرش را مامور می کند که برود و این نجس ترین را پیدا کند و درصورتی که آن را پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد. وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یک...
ندیدن مجنون، نمازگزار را و عبور از مقابل او
-
تاریخ: 1395/2/18 ساعت: 21:50
ندیدن مجنون، نمازگزار را و عبور از مقابل او مجنون هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید. روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: «هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟» مجنون به خود آمد و گفت: «من که عاشق لیلی...
آرایشگری که به وجود خدا اعتقاد نداشت
-
تاریخ: 1395/2/18 ساعت: 21:50
آرایشگری که به وجود خدا اعتقاد نداشت مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند. وقتی به موضوع خدا رسید آرایشگر گفت: «من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.» مشتری پرسید: «چرا باور نمی کنی؟» آرایشگر جواب داد: «کافیست به خی...
داستان قدرت بخشش یک بانوی خردمند به یک مسافر
-
تاریخ: 1395/2/18 ساعت: 21:50
داستان قدرت بخشش یک بانوی خردمند به یک مسافر بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد. روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود. بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست ...
گیر افتادن کارگر مهربان در سردخانه و نگهبان منتظر
-
تاریخ: 1395/2/18 ساعت: 21:50
گیر افتادن کارگر مهربان در سردخانه و نگهبان منتظر ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﮔﻮﺷﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ که به تنهایی ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭفته بود در ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ او ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ سردخانه گیر افتاد. آخر وقت کاری بود. ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺟﯿﻎ ﺩﺍﺩ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺴﯽ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﺩ ﻭ ﻧﺠﺎﺗﺶ ﺑﺪﻫﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﮔﯿﺮ...
خطرناک بودن طبقه دوم اتوبوس
-
تاریخ: 1395/2/18 ساعت: 21:50
خطرناک بودن طبقه دوم اتوبوس سم، کارمند عادی یک شرکت کوچک است. روزی او به خاطر کارهای اضافه بسیار دیر به ایستگاه اتوبوس رسید. او بسیار خسته بود و مجبور بود بیست دقیقه برای اتوبوس بعدی منتظر بماند. یک اتوبوس دو طبقه آمد. سم وقتی دید در طبقه دوم کسی نیست بسیار خوشحال شد و گفت: «آه، می توانم دراز بکشم و...
اخذ مالیات منصور دوانقی برای ساختن حصار دور شهر
-
تاریخ: 1395/2/18 ساعت: 21:50
اخذ مالیات منصور دوانقی برای ساختن حصار دور شهر داستان از این قراره که منصور دوانیقی خلیفه دوم عباسی بعد از انتقال پایتخت به بغداد تصمیم گرفت برای دفاع از این شهر دور اونو دیوار بکشه. اما دلش نمی خواست پول ساختن دیوارو از جیب خودش بده. بنابر این تصمیم خاصی اتخاذ کرد. اون در شهر اعلام کرد که قراره سر...
کشته شدن 22 داعشی در حمله داعش به بسیج مردمی عراق !
-
تاریخ: 1395/2/18 ساعت: 21:50
نیروهای مردمی عراق از کشته شدن 22 عنصر تروریستی داعش در شهر بیجی از توابع استان صلاح الدین خبر دادند. به گزارش پایگاه خبری العالم، به نقل از سومریه نیوز، نیروهای بسیج مردمی عراق، شنبه در بیانیه ای خاطرنشان کردند که گردان های "جند الامام"، صبح امروز حمله تروریست های داعش به مواضع نیروهای مردمی را در ...
داستان ضرب المثل آدم هفت خط
-
تاریخ: 1395/2/18 ساعت: 21:50
داستان ضرب المثل آدم هفت خط در زمان ساسانیان پیمانه های ظریف و زیبائی از شاخ گاو یا بزکوهی درست می کردند که چون پایه نداشته کسی نمی توانسته آن را روی زمین یا میز بگذارد و از نوشیدن شرابِ ریخته شده در پیمانه اش طفره برود. از این رو دارندۀ جام مجبور بوده است محتویات آن را لاجرعه سربکشد. اما برای اینکه...
داستان کلوخ زدن بهلول و سه اشتباه دانشمند
-
تاریخ: 1395/2/18 ساعت: 21:50
داستان کلوخ زدن بهلول و سه اشتباه دانشمند روزى بهلول از مجلس درس یکی از دانشمندان و عالم دین عصر خود گذر مى کرد. او را مشغول تدریس دید و شنید که او مى گفت: «حضرت صادق علیه السلام مطالبى می گوید که من آنها را نمى پسندم. اول آنکه شیطان در آتش جهنم معذب خواهد شد در صورتی که شیطان از آتش خلق شده و چگونه...
ابوعلی سینا و جا انداختن لگن دخترک
-
تاریخ: 1395/2/18 ساعت: 21:50
ابوعلی سینا و جا انداختن لگن دخترک در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب میافتد و استخوان لگن باسنش از جایش در میرود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد، دختر اجازه نمیدهد کسی دست به باسنش بزند. هر چه به دختر میگویند حکیم ها بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند، اما دختر زیر بار نمی...
بهلول و طعام خوردن شیخ جنید بغدادی
-
تاریخ: 1395/2/18 ساعت: 21:50
بهلول و طعام خوردن شیخ جنید بغدادی آورده اند که شیخ جنید بغدادی به عزم سیر از بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او. شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: «او مردی دیوانه است!» گفت: «او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.» شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد. ب...
کریم تر از حاتم طایی
-
تاریخ: 1395/2/18 ساعت: 21:50
کریم تر از حاتم طایی حاتم را پرسیدند که :«هرگز از خود کریمتر دیدی؟» گفت: «بلی، روزی در خانه غلامی یتیم فرود آمدم و وی ده گوسفند داشت. فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت و پیش من آورد. مرا قطعهای از آن خوش آمد، بخوردم.» گفتم : «والله این بسی خوش بود.» حاتم ادامه داد: «غلام بیرون رفت و یک یک گوسفند را میک...
لامپ رشته ای ادیسون
-
تاریخ: 1395/2/18 ساعت: 21:50
لامپ رشته ای ادیسون توماس ادیسون دو هزار ماده مختلف را برای ساختن رشته لامپ امتحان کرد. هیچ کدام از این مواد رضایت بخش نبودند. دستیار ادیسون گله می کرد که: «همه کارمان بیهوده بود و چیزی یاد نگرفتیم.» ادیسون با اعتماد زیادی گفت: «ما راه درازی را طی کردیم و کلی چیز یاد گرفتیم. اکنون ما می دانیم که دو ...
خانمی که نمی دانست ثروتمند است و بچه های کوچولوی فقیر
-
تاریخ: 1395/2/18 ساعت: 21:50
خانمی که نمی دانست ثروتمند است و بچه های کوچولوی فقیر هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید: «ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین؟» کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى...
بادکنک سیاه
-
تاریخ: 1395/2/18 ساعت: 21:50
بادکنک سیاه در یک شهربازی، پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود. بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد. سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد از آن یک بادکنک سف...
میلیاردر شدن با تحمل سختی امکان پذیر است
-
تاریخ: 1395/2/18 ساعت: 21:50
میلیاردر شدن با تحمل سختی امکان پذیر است ﻣﺮﺩ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭی ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯿﺶ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺣﻀﺎﺭ ﮔﻔﺖ: «ﺍﺯ ﻣﯿاﻥ ﺷﻤﺎ ﺧﺎﻧﻣﻬﺎ ﻭ ﺁﻗﺎﯾﻮﻥ، ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﻪ، ﯾﻪ ﺁﺩﻡ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﻭ ﻣﻮﻓﻖ؟» ﻫﻤﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩﻧﺪ! ﻣﺮﺩ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ حرفهایش را ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ: «ﺑﺎ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺭﻓﯿﻘﻬﺎﯼ ﺩﻭﺭﻩ ﺗﺤﺼﯿﻞ، ﯾﻪ ﺷﺮﮐﺖ ﭘﺸﺘﯿﺒﺎﻧﯽ ﺭﺍ...
داستان شاه عباس و شیخ بهایی و گربه های شمع به دست
-
تاریخ: 1395/2/18 ساعت: 21:50
داستان شاه عباس و شیخ بهایی و گربه های شمع به دست در تاریخ آمده است به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه شیخ بهائی رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: «در برخورد با افراد اجتماع اصالت ذاتی آنان بهتر است یا تربیت خانوادگیشان؟» شیخ گفت: «هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است و...
اندازه به مقیاس خودت
-
تاریخ: 1395/2/18 ساعت: 21:50
اندازه به مقیاس خودت مرد فقیرى بود که همسرش از شیر گاوشان کره درست می کرد و او آنرا به تنها بقالى روستا مى فروخت. آن زن روستایی کره ها را به صورت قالب های گرد یک کیلویى در می آورد و همسرش در ازای فروش آنها، مایحتاج خانه را از همان بقالی مى خرید. روزى مرد بقال به وزن کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها ر...
سبدی بزرگ پر از گردو و ارزش سبد
-
تاریخ: 1395/2/18 ساعت: 21:50
سبدی بزرگ پر از گردو و ارزش سبد حکایت می کنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت: «این سبد گردو را هدیه می دهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هر کدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو...